|
سال نو
به همین راحتی..... سال 90 تموم شد و سال 91 داره شروع میشه به امید اینکه تک تک لحظه های زندگی شاه بیت غزل عمرتون باشه برا همه ارزوی سال خوب و پر از شادی و سلامتی میکنم. نوروز مبارک و ایام به کام |+| نوشته شده توسط روشنک در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 و ساعت 2:32 پیرانه سر
این روزا خیلی به هم ریخته و سر در گمم. نمیدونم این سرنوشت رو خودم برا خودم ساختم یا تقدیرم هم همین بوده....بی تعارف دلم واسه داشتن یه بچه پر پر میزنه و از شانس من هر جا هم که سر میزنم همه ماشالا حامله تشریف دارن و از احساسات ناب این روزاشون مینویسن تا خواب شب رو ازم بگیرن....اوضاع کاری خوب نیست ترم دیگه اخرین ترمیه که بهم درس میدن و دیگه بهم احتیاج ندارن مامان باید یه عمل کوچیک انجام بده دو تا خواستگار اخیر هر دو ادم های مسخره و زن ناشناس! از اب در اومدن.وزنم بالا رفته و دارم میترکم. دلار گرون شده و باید از خیر مسافرت عید بگذرم با برادرم دعوا کردم در حد خون و خون ریزی و خلاصه با اینکه همه چی در ظاهر ارومه ولی در باطن خراب________
خونه کثیفه کمد لباسام به هم ریخته و در هم بر هم کتابام و مدارکام قاطی پاتی و خلاصه بازار شامیه واسه خودش.تنها لذت این روزام اغوش گرم یه دوسته که خالصانه ده ساله کنارمه و هر روز بیشتر از دیروز دوستم داره و نازمو میخره........ میترسم. از گذشت سریع زمان و اینکه چند سال دیگه چهل سالگی رو تجربه کنم میترسم. این صریح ترین اعتراف منه..... |+| نوشته شده توسط روشنک در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 و ساعت 16:20 روشن نامه
![]() سفرمون از فرانکفورت شروع شد...راستش فرانکفورت یه شهر کاملا شیک و شسته رفته معمولیه که جای خاصی واسه گشتن و دیدن نداره بیشتر یه قطب تجاریه و چند تا نمایشگاه بزرگ هم هر ساله اونجا برگزار میشه بهترین تفریح حلال تو فرانکفورت رفتن به مراکز بیشمار خریدشه که قیمت هاش از ایران مناسب تره.... همون روزی که رسیدیم رفتیم یه بی ام و کرایه کردیم و فرداش زدیم به جاده به سمت پراگ...پراگ همیشه برا من یه جورایی اسرار امیز و خاصه ...تصویر تموم قصه هایی که تو بچگی خوندم رو اونجا میبینم....حاضرم ساعت ها توی میدون شهر بشینم و برا خودم خیالبافی کنم ....به نظرم اومد که شاید راپونزل هم از توی اتاق همین برج موهاشو ول کرد پایین تا شاهزاده رویاهاش بره نجاتش بده....4 یورو میگیرن و اجازه میدن با اسانسور بری بالاترین طبقه برجی که ساعت نجومی روش نصب شده منظره شهر و میدون از اون بالا بینظیر بود...انگار همون لحظه تموم شهر رو با اب و صابون شسته بودن و یکی با حوصله تمام چشم اندازها رو نقاشی کرده بود....در حال مستی و نئشگی منظره بودم که یه اقایی که لباس رنگ رنگی پوشیده بود با شیپور اومد بالا و از هر چهار طرف برج با یه ریتم خاصی شیپور زد و مردمی هم که تو میدون بودن با فریاد و دست و شادی براش ابراز احساسات کردن ....منم که دیگه نگو.....پریدم بغلش ایستادم که باهاش عکس بگیرم...خلاصه اونقدر ذوق کرده بودم که کلی برام با شیپور صداهای عجیب غریب در اورد تا فیلم برداری کنم....به نظرم تا حالا کسی اینجوری براش ابراز احساسات نکرده بود:)
مردم چک به شدت خرافی هستن...نه معمولی هاااا...اساسی! باور ندارین ؟ چند خط زیر رو بخونین... رفتیم تو پلزن دنبال خرید اپارتمان. یه پسر جوونی که میخواست خونه شو بفروشه با زن و بچه بره ایتالیا اومد که خونه شو نشونمون بده ...بگذریم که خونه خیلی خوب و بزرگی بود و عمرا بهش نمیخورد که فقط 80 متر باشه ....شروع کرد به توضیحات مفصل که اوایل خیلی بد شانسی می اورده و بچه اش مریض بوده همش تا اینکه بهش میگن خونه ات برات انرژی منفی میفرسته و در به در دنبال خونه گشته و هر بار یه نفر اینکاره! شما بخونین رمال ! رو با خودش برده که ببینه خونه انرژی مثبت داره یا منفی! و بعد از ده ها خونه اون اقا رماله گفته توی 25 سالی که کارم اینه خونه به این خوبی ندیده بودم....خلاصه این خونه رو میخره و کلی کاراش رو براه میشه! ( خدا از سر تقصیراتم بگذره که دارم مسخره اش میکنم! اخه وقتی داشت انبارشو نشون میداد یه دستگاه تایپ المانی خیلی خیلی قدیمی که مدل زشت تر و قراضه شو روز قبلش تو یه انتیک فروشی حدود 120 تومن خریده بودیم رو بهم هدیه داد....منم پر رو پر رو ازش گرفتم! ) در ضمن بازار طالع بینی و ارتباط با ارواح اینقدر داغه که نگو ......حتی میشه تو تبلیغ رستوراناشون هم بخونی که اگه بیاین رستوران ما شام بخورین ممکنه خوش شانس باشین و یه پیشگوی پیر براتون فال بگیره! یه تور شب گردی تو پراگ دارن که تو کوچه پس کوچه های تنگ و باریک و قدیمی شهر قدم میزنی و هر چند قدم و نبش هر کوچه یا یه عده هستن که بترسوننت یا از بالای پنجره خونه ها شبح های پارچه ای سفید پوش رو یهو میندازن تو دست و پات....خلاصه که روح بازی و شبح بازی بازارش داغ داغه ....که صد البته ما نرفتیم ولی یه شب داشتیم قدم زنون زیر نم نم بارون راه میرفتیم که تو پیچ یه کوچه یه پیرمرد ژنده پوش چنان صدایی از خودش در اورد که کم مونده بود غش کنم! فردا شبش هم باز همین اتفاق افتاد که البته اینبار تا دست رو بوسی با حضرت عزراییل هم رسیدم....مرتیکه خودش غش غش میخندید....نگو از ترسوندن خانم ها لذت میبره...اخرش هم نشستم پیشش عکس گرفتم!!! تو چهار روزی که تو پراگ بودیم یه روزش رو پیش بینی کرده بودنlight rain ...ولی به جون خودم یه ریز از شب قبل تا شب بعد بارون اومد ....فکر کنم بارون حسابی برا اون با سیل برا ما برابری کنه! مراسم عروسی شون برا من خیلی جالب بود...عروس دوماد صبح لباس میپوشن و یه ماشین مثل لیموزین کرایه میکنن و با یه عکاس و چند تا از دوستاشون میرن جاهای دیدنی شهر و کلیسا عکس میندازن و یه شامپاین هم باز میکنن و تموم.به همین راحتی.......
با اینکه تابستون تموم شده و شهر دومین ماه پاییز رو تجربه میکرد باز تمام شب و روز بافت قدیم و تاریخی پراگ پر از توریست بود و تا نزدیکای صبح تو خیابون قدم میزدن و ابجو میخوردن....قیمت یه بطری ابجو تو پراگ با یه اب معدنی یکیه و شاید واسه همین باشه که سرانه مصرف ابجوی چکی ها از خود المان ها زده بالا.... چهار روز پراگ حسابی دنبال کارامون بودیم طوری که غیر از شب اول واقعا فرصت نشد بریم رو پل چارلز و منظره زیبای رودخونه ولتاوا رو ببینیم....پراگ شهر کافکاست ....و شهر مورد علاقه موتسارت ....واسه همین هم تا به کافکا فکر میکردم هی حس میکردم همه رو سوسک میبینم یا خر مگس:) شنیده بودم غذای رسمی چکی ها یه غذاییه به اسم گولاش که شبیه ابگوشت خودمونه ...البته تو پراگ که نشد بخوریم ولی تو بوداپست به اسم گولاش مجاری بهمون دادن و بعدش هم تو منو غذای یه رستوران المانی تو منطقه شوارلدز والد دیدم نوشته گولاش المانی...خلاصه که من نفهمیدم گولاش مال کدومشونه!
تو پراگ ساختمون های زیادی از قرون وسطی باقی مونده و اکثر خیابونای بافت قدیم سنگفرش هستن و کلا معماری شهر قدیمی ولی زیباست ...نمیدونم تا چه حد صحت داره ولی شنیدم در زمان جنگ جهانی دوم این شهر در برابر قوای نازی مقاومت نکرده و کمترین اسیب رو دیده واسه همین ساختمون های قدیمی اش سالم موندن.... با اینکه فکر میکردیم ده روزی پراگ موندنی هستیم کارمون خیلی زودتر از حد تصورمون انجام شد و تصمیم گرفتیم از فرصت استفاده کنیم و یه سری به کشورهای اطراف بزنیم .... چهار شنبه عصر راه افتادیم به سمت اسلواکی ...البته شب رو تو یه شهر مرزی به اسم پودوین گذروندیم تو "مای هتل" ...صبح که بیدار شدیم و صبحونه رو خوردیم تازه فهمیدیم تو چه بهشتی هستیم.....بالکن اتاقمون غرق شاخه های درخت و زیر درخت یه رودخونه کوچولو ....هتل چهار ستاره با تمام امکانات اسب سواری و دوچرخه سواری تو جنگل و بالن سواری و .....رفتیم پیاده روی تو جنگل و دور و اطراف هتل ولی چون وقت کم بود و میخواستیم برسیم براتیسلاوا به زور دل کندیم..... اسلواکی و مجارستان هم برا پست بعد. تشکر نوشت خاص: گذاشتن عکس ها رو مدیون فزرانه عزیزم هستم....و بسیار بسیار بهش زحمت دادم و ازش ممنونم
|+| نوشته شده توسط روشنک در دوشنبه نهم آبان 1390 و ساعت 21:35 |
|




